چندی پیش تو روییدی
و ستارگان آسمان
برای چشمانت نیت کردند
و بر سر انگشت پاک خویش کتاب زندگی ات را گشودند
گوش کن
امشب صدای ستایش فرشتگان در آسمان خواهد پیچید
گوش کن
آخر برای ستایش توست که خواندن از سر کرده اند...
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
در عجبم
از مردمانی که خود
زیر شلاق ظلم و ستم
زندگی می کنند
و بر
حسینی می گریند
که آزاد زیست !!!!
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
یک روز ابر بودم ، نه ! دریا بودم
بعد با بوسه ای از آفتاب پرواز کردم
هنوز به آسمان آبی نرسیده بودم که پرنده ها به من خندیدند
پس ابر شدم، نه ابر سیاه و دلگیر، ابری به سپیدی مادرم صدف
یک بار عقاب بره ای را که دوست می داشتم ربود...
پس گریستم و باران شدم
رودها از من لبریز شدند
نیمی از مزارع و جنگل ها و تَرَکهای گِل رُس گم شد
نیمی دیگر که منم، اکنون نشسته و به شما نگاه می کند
من دوباره دریا شده ام
می ترسم روزی که دوباره پرواز خواهم کرد،
دیگر زمینی نباشد، آنگاه خواهم مُرد!
بدون گریستن حتی ...
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
11. یکی از شگفتی های وجود انسان این است که می تواند برای هر واقعه چنان اهمیتی قائل شود که نیرو بخش و یا نابود کننده باشد. "رابینز"
12. اگر کارهایی را که قادر به انجامشان هستیم، انجام می دادیم، خودمان جدا شگفت زده می شدیم. "ادیسون"
13. عادت یا بهترین خدمتکار ماست، یا بدترین اربابمان. "ناتانیل امونز"
14. موفقیت تنها یک چیز است، اینکه زندگی را به دلخواه خود بگذرانید. "کریستوفر مورلی"
15. سخنان شیرین زحمتی ندارد ولی فواید بیشماری به شما می رساند. " ژرژ هربرت"
16. هرگاه بتوانیم پس از شکست لبخند بزنیم، شجاع خواهیم بود. "آبراهام لینکن"
17. نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته خود را هدر دهی. "گاندی"
18. سعادت عادت است، آن را پرورش دهید. "گاندی"
19. راه دستیابی به موفقیت، مضاعف کردن میزان شکست هاست. "توماس واتسون"
20. تنها دو گروه نمی توانند افکار خود را عوض کنند: دیوانگان تیمارستان و مردگان گورستان. "وین دایر"
21. انسان مولود شرایط نیست، شرایط مخلوق انسان است. "بنیامین دیزرائیلی"
22. آنقدر شکست خوردم تا چگونه شکست دادن را آموختم. "ناپلئون"
23. تصمیم واقعی، خطی است بر روی سیمان. "رابینز"
24. آن اندازه که من از خود توقع دارم، کسی از من انتظار ندارد. "انیشتین"
25. آنچه سرنوشت آینده ما را می سازد، نه شرایط زندگی، بلکه تصمیمات ماست. "رابینز"
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
1. جهان هر کس، به اندازه وسعت فکر اوست. "ادیسون"
2. مرد پرهیزگار، هرگز پارسایی خود را نمی سنجد. "پاسکال"
3. فراموش نکنید که در انتظار معجزه باشید زیرا که خود نیز یکی از معجزات هستید. "رابینز"
4. سکوت، مانند ابدیت عمیق است؛ و سخن گفتن، مانند زمان کم عمق. "کارلایل"
5. انسان خود را نمی شناسد مگر هنگام فقر و بدبختی. "آلفرد دوموسه"
6. از معاشرت با کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست، پرهیز کن. "افلاطون"
7. هرچیزی که بی نهایت زیبا باشد، عجیب به نظر می رسد. "فرانسیس بیکن"
8. تکرار، مادر تمام مهارت هاست. "رابینز"
9. من حقیقی همان است که هستی، نه آنی که دیگران از تو ساخته اند. "پائولو کوئیلو"
10. این ذهن ماست که شر را به خیر مبدل می کند و غم و شادی و فقر و ثروت می آفریند. "ادموندو اسپنر"
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
مرا تنها مگذار! بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیرپا برخاسته اند. بی تو کتاب ها بسته می مانند و قلم ها نای نوشتن ندارند. بی تو هیچ جاده ای به طرف افق های روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد و هیچ پرنده ای بال هایش را برای پرواز آرایش نمی کند. مرا تنها مگذار! نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است، نفس بکشم. نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم. نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم. بی تو لبخند مفهومی ندارد و زندگی یک معمای حل ناشدنی است. بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است. بی تو شعرهای شرقی من بی معناست و گل هایی که در باغچه کاشته ام رنگ و بویی ندارد. مرا تنها مگذار! من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نحیفم حمل کنم. من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم. بی تو خواب بدمزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک برهم نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام. بی تو پنجره ها خالی از منظره اند و سینه ها خالی از شور و شوق. مرا تنها مگذار! من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت، قلبم را به یادگار حک کنم. "محمدرضا مهدیزاده" دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.
پاهایم ناتوان و خسته اند
در آرزوی پرواز به شوق نشسته اند
بی تاب پرواز با خاطراتت
در سکون نشسته اند و بی حرکت
برخیز و بیا سراغ بالم
درمان بکن شکسته بالم
طبیبم باش در سفر خاطرات
احساس همدردی بکن با همه خاطرات
بگو که هستی تا پایان خاطرات
بی تو می میرد تمامی خاطرات
پرواز برایت سیب آرزوست
تمامی نگاهت بار آرزوست
برخیز و بیا با من باش
این شب آخر را اندکی ناخوش باش.
نوشته ای از خودم بود، البته مربوط به شش (6) سال پیش بود!!!!
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هر چه خوبی ست
به زیر آوار گای پای کوبی ست
مزار تشنه جو باران پر از سنگ
بزن باران که وقت لایروبی ست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جهان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرق در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش و گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
هر چی تنها تر میشی دنیا تو رو کمتر می خواد دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
وحشی بافقی:
درد محرومی دیدار مرا کشت، افسوس
یار حال من بیمار ندانست، دریغ!
ضمیری:
تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد، در انتظار بوده
نظامی:
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفتم آنگه که باشم خفته در خاک
؟؟؟:
گفتی به یک نگاه به پا افکنم تو را
کرد آنچه خواست نیم نگاه تو با دلم
شهریار:
از عشق من به هر سو در شهر، گفتگویی ست
من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد
پرتو بیضایی:
هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب
یاد عالم می کنیم اما فراموشیم ما
عالی اصفهانی:
غلط است آنکه گویند به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد، دل تو خبر ندارد
وحشی بافقی:
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه بی اختیارم می کنی!
؟؟؟:
قطره اشک تو را در جام دل اندوختم
باختم دل را به عشقت تا ابد من سوختم
اهلی خراسانی:
ذره ذره مگر از مهر تو بردارم دل
ورنه دل بر نتوان داشت به یک بار از تو
نشاط اصفهانی:
طاعت از دست نیاید گُنَهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
عماد خراسانی:
گر چه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
اشراق اصفهانی:
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است
عماد خراسانی:
دیری ست که در معبد عشقم صنمی نیست
بی غم گذرد عمر و از این بیش غمی نیست
جامی:
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود!
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
بهروز یاسمی:
به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی ست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی ست
این غزل های زلالی که ز من می شنوی
چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی ست
چند وقتست که بازیچه ی مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی ست
دل به دریا زده تا باز هم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی ست
امشب ای آیینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من، عقل، و یا زیبایی ست؟
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه ی من بالایی ست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
دل من تشنه ی یک زمزمه نیمایی ست
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
بهروز یاسمی:
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی ست که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری، به تو، یعنی به همان منظر دور
به همان جز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز نگاههای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند وقت است آفت جانم شده است
اول اسم کسی وِرد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی افکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه، ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده
در من انگار کسی در پی افکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
شبحی چند وقت است آفت جانم شده است
اول اسم کسی وِرد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بِایست!
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست،
پس چرا رنگ تو و آیینه هر دو یکی است؟!
حتم دارم تویی آن شبح آیینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که هرشب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه وِرد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
به تماشاگر این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاهی تویی
دوستدار شما خوبان . . . . . . . . . . مولود
تولدی دیگر
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رُستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمی گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی
رخوتناکِ دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:
«صبح بخیر!»
زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست
که نگاه من، در نِی نِی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک ست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن، که به من می گوید:
«دستهایت را دوست می دارم!»
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتانِ جوهری ام
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکی ام دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خطِ خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمی گردد
و بدین سان است
که کسی می میرد
و کسی می داند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،
مروارید صید نخواهد کرد.
من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مَسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
دوستدار شما خوبان .......... مولود
دست مرا بگیر، که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانی ام، که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود! اما، چه می کنی دل را، که در بهشت خدا هم غریب بود ... ؟
(فریدون مشیری)
دوستدار شما خوبان .......... مولود
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را ...
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا عاشق، اندرخن خود استاد نیست
ای دل از حال من و بلبل چه می پرسی، برو
ما دو تن شوریده را کاری به جز فریاد نیست
به به از این مجلس ملی و آزادی فکر
من چه بنویسم قلم در دست کس آزاد نیست
رای من این است کاندید از برای انتخاب
اندرین دوره مناسب تر کس از شداد نیست
حرف های تازه را فرعون هم ناگفته بود
بلکه از چنگیز هم تاریخ را در یاد نیست
ای خدا این مهد استبداد را ویران نما
گر چه در سرتاسرش یک گوشه ای آباد نیست
گر که جمهوری است این اوضاع برگیر و به بند
هیچ آزادی طلب بر ضد استبداد نیست
قلب "عشقی" بین که چون سرتاسر ایران زمین
از جفای گلرخان یک گوشه اش آباد نیست
((میرزاده عشقی))
دوستدار شما خوبان .......... مولود
گفتی بنویس
باشد
کاسه ای به من بده
تا کمی از آسمان را در آن ریزم
و به غار تنهایی خویش برم
هر از گاهی که تشنه بودم
جرعه ای بنوشم
یا دست های آلوده ام را بشویم
دست هایم آسمانی که شوند
از آب و آیینه می نویسند
نمی خواهم برایت
از سنگ و سیاه و ستم بنویسم
تنها کاسه ای از آسمان به من بده
چشم هایم پر آسمان که شوند
آدم ها را هم آسمانی می بینم
نمی خواهم آدمها کثیف و کدر و کور باشند
اگر خواستی کاسه ای بیاور
شب هنگام بگذار کنار غار
سپیده دم بیا
شعرت را ببر!
دوستدار شما خوبان .......... مولود
من درس می خوانم
تو درس می خوانی
او سر چهار راه آدامس می فروشد
من شام می خورم
تو رستوران می روی
او گرسنه است
من به ییلاق می روم
تو با دوستانت همه ی بعد از ظهر را قدم می زنید
او با دستمالش شیشه ی ماشین ها را تمیز می کند
من پول تو جیبی ام را از پدرم می گیرم
تو ماهیانه ات را از مادرت می گیری
او ترازویش را در پیاده رو جلویش گذاشته و ده تومنی هایش را نگاه می کند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بیش از هر کسی دوست داری
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه ای کار می کند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق می ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر دارم
تو یک برادر بزرگتر و دو خواهر کوچکتر داری
او شش خواهر و سه برادر دارد
برادر من دانشگاه می رود
برادر تو کار می کند
او برادرهایش یا معتادند یا در زندان یا ...
من عاشق شده ام
تو می دانی عشق چیست
او تا به حال به هیچ چیز عاشقانه نگاه نکرده است
من آنلاین هستم
تو آنلاین هستی
او بی نان است
من از سیاست متنفرم
تو سیاست را دوست داری
او شکم سیر را بیشتر از سیاست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شکوفه ها را دوست داری
برای او تابستان و زمستان فرقی ندارد
من شب های داغ تابستانی را بی روانداز می خوابم
تو شب های سرد زمستانی را با پتوی گرمت می خوابی
او در زمستان و تابستان فقط یک زیرانداز لازم دارد
شهر من زیبا نیست
شهر تو زیباست
شهر او تلی از خاک برجا مانده از زلزله است
تفریح من گوش دادن به موسیقی است
تفریح تو دیدن فیلم است
تفریح او آب تنی در حوضچه ی وسط میدان است
من از زندگی ام راضی نیستم
تو زندگی ات را دوست داری و به خواسته هایت رسیده ای
برای او زندگی اجباری است، بدون انتخاب
من او را دیده ام
تو او را دیده ای و تا کنون به زندگی او دقت نکرده ای
او برای ما حقیقتی تلخ است
دوستدار شما خوبان .......... مولود
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!!
دوستدار شما خوبان .......... مولود
